غمنامه

 

میلادم را با خون جشن خواهم گرفت

در فصل پاییز ، در آبانی خشک و بی آب

با آخرین لبخند ترانه ، طلوع را با غروبی ابدی خواهم آمیخت

و خواهم خواند غم نامه های تلخ پسرک مشرقی را

از میلاد خود خواهم گفت

از فصل نشیب و فراز

از فصل رخوت نور از روزن خانه چشم

از بیست وهشت شمع خاموش و سیاه بر تلخی یک کیک کبود

از بیست و هشت دیو سیه روی پلید بر در این خانه ی تن شسته به قیر

از بیست و هشت کشتی نشسته بر گل در ساحل دریای نفرینی این شهر دو روی

 

/ 5 نظر / 11 بازدید
یکی یه دونه

وای چرا این همه نا امیدی؟؟؟؟ یعنی جای هیچ امیدی نیست؟[نیشخند] واااااااقعا 28 سالته؟؟؟[تعجب] می بینم که بعضیا هم به ویروس خطرناک غم مبتلا شدند[نیشخند][سبز][نیشخند]

موسیو گلابی

بابا چقدر سیاه شده نوشته هات! ما دو روز نبودیم تو این همه عوض شدی!! در ضمن در تصمیمم تجدید نظر کردم و دوباره به عالم وبلاگ نویس برگشتم ... خوشحال میشم باز هم بهم سر بزنی، منتظرتم رفیق! به امید دیدار ...

سختگیر

این همه تلخی چه آشناست برای من.

الهام

تولدت مبارک البته با تاخیر. چقد غمگین! منم ابانی هستم. یعنی واقعا ابان انقد خشک و بی ابه؟