عبور

 

در مسیر زندگی خویش به چهار راههای آشنایی زیادی رسیده ام

تا از آنچه هست گفته ام

در پس گفته هایم به دنبال واقعیت می گردند

گویا مسیر هیچ راهی در امتداد مسیر من نیست

اگر هم هست بصورت موازی می رود تا هیچ برخوردی نداشته باشیم

من نیز فقط عبور می کنم

شاید در چهار راهی همراهی پیدا شود

اکنون وفادار ترین همراه من تنهایی است که دل به او بسته ام. 

 

/ 32 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یکی یه دونه

مرسی.ببینم چی می شه.امیدوارم جواب بده!!!![سوال] دیشب در مورد همین مقاله می خواستم بپرسم بعدشم چرا اتفاقا زنگ زدم و بعد کلی احوال پرسی پسره پرسید یه پسر با حال نمی شناسی من خفش کنم گفتم چرا یکی رو می شناسم[سبز] نه بابامگه من مغذم پاره سنگ برمی داره تا وبشو دیدم دستم اومد که چه جور ادم ناجوریه اصلا حتی مثل کسای دیگه ای هم که بهش فحش داده بودن حتی جوابشو با بد و بیراه ندادم .مگه من دیوانم ... تازه اون خوبش بود اگه بدونی دیشب چه اشغالی کامنت داده بود حالت بهم می خورد. حیف که وبش خیلی زشت بود وگرنه ادرسشو می دادم برید یه سر بزنید همش هم تقصیر این پیشنهاد جناب عالی بود چطور مگه خیییییییلی مشکوک می زنی می شناسیش؟؟؟؟

سختگیر

و تنهایی یگانه وسیله دفاعی من در برابر این فلاکت زیباست. تنهایی پر هیاهو کامنت رو که دیدم حس کردم گذری هستی و از این " وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن" هاست نیومدم ببینمت. حالا اما اومدم و مطالبتو دوست داشتم. وبلاگ زیبایی داری به من هم سر بزن [زبان]

سوفی

سلام آقا وحید براوتن قسمتی از کتاب رو تو وبم گذاشتم. دوست داشتید سر بزنید شاد باشید همیشه[لبخند]

علی ذوالقدر

سلام.عالی بود.یه جورایی این پستت حال و هوای بلاگ قبلیم و برام زنده کرد.ممنون بابت حضورت.ما هر شب مزاحم ملتیم .بیا پیشمون.ضمنا لینکت کردم.[خداحافظ]

دل آرام

به جز تنهایی به کس دیگه نمی شه دل بست

یکی یه دونه

سلام از اون موقعی که این حرف رو بهم زدید که "زنگ زدی؟؟؟"دارم به این فکر می کنم که شما در مورد من چی فکر می کنید من بدبخت الان هر چی دارم می کشم به خاطر اینه که هرگز تو زندگیم ترس از خدا بهم اجازه نداد حتی به کسی که با تمام وجودم دوسش داشتم نگاه کنم چه برسه... بعدشم اگه می بینید متاسفانه با شما دارم در مورد مسائل مختلف حالا درسی یا چیز دیگه ای صحبت می کنم فقط به خاطر اینه که احساس کردم شما مثل برادرم هستید وگرنه به خدا تا حالا حتی با هیچ پسری حتی من باب مسخره بازی یا شیطونی هم چت نکردم اما تو وبم اگه کسی کامنت می ده بی ادبی می دونم جوابشو ندم .برای همین هم هست که جواب شما یا هر اقای دیگه ای رو می دم بعدشم این قدر دور و بر من پر از مهر و محبت و خواستگار و هر کوفت و زهرمار دیگه ای هست که من اصلا خنده ام می گیره به این یارو که اصلا نمی شناسمش فکر کنم چه برسه زنگ بزنم. بعدشم من نمی دونم شما چه جور ادمی هستید ایا اهل دوست دختر و این چیزا هستید یا نه.ولی من احساس کردم شما این جوری نیستید برای همین شما رو مثل برادرم می دونم . من هنوزم گیجم چه جور می شه یه نفر در مورد من همچین فکری بکنه؟؟؟؟[ناراحت]

یکی یه دونه

راستی یادم رفت بگم به خدا اگه مطمئن هم بودم این یارو ادم خییییلی خوبی هم هست عمرا بهش فکر می کردم چه برسه زنگ بزنم. در ضمن یادم رفت بگم نصف بیشتر این بدبختی های من به غرورم مربوط می شه که متاسفانه هم هیچ جوری نمی تونم ازش بگذرم. بعدشم خوب فهمیدی اره دارم با نهایت بغض رفتن یه کسی رو نگاه می کنم[ناراحت][گریه] بعدشم تا منو نکشی دست بر نمی داری .برادر من اخه مگه من عقده ای هستم یا بی دین و ایمان یا دیوانه ام که بردارم عکسم رو اون هم بی حجاب بذارم تو وب[سوال] عکس من همون بود که اون شب گذاشتم تو پستم[نیشخند] در ضمن فکر کنم این عکس ابیه داره به بارون توی دستش نگاه می کنه

یکی یه دونه

اگه شعر رو نداری برات ارسال کنم[سبز] اشک جاری از مژه باز غم موج می زد در نگاهت آنکه تو در دوریش اندوه داری هیچ می دانی که در دوری تو حالش چگونه ست؟

یکی یه دونه

بله .قشنگ بود دوباره بنویسش من کی گفتم بده ؟؟؟[دست] من فقط جواب شعرتو دادم .اگه بد بود که خودم می گفتم

موسیو گلابی

راستی وحید عزیز مرسی از اینکه لینکم کردی، خیلی ممنون ... فقط وقتی دیدم با چه اسمی لینکم کردی احساس پوچی حاد کردم! حداقل می نوشتی یادداشت های یک گلابی یا چه می دونم موسیو گلابی! اینجوری که تو نوشتی طرف انتظار داره با یه سری عکس گلابی رو به رو شه!