مسیر زندگی

داستان نقش مار
نویسنده : V.Z - ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸۸
 

 

در یک روستای دور افتاده ای ملایی بود که سوادی نداشت. همواره برای مردم سخنرانی می کرد و فقط دروغ تحویل آنها می داد. روزگاری یک دانشمند فرهیخته از روستا گذر می کرد. به محل سخنرانی ملا می رود و می بیند که ملا هر چه می گوید دروغ است و مردم را فریب می دهد و امرار معاش می کند. از این رو تصمیم گرفت مردم روستا را آگاه کند. شروع به سخنرانی کرد و انچه ملای بی سواد در چند سال به مغز مردم فرو کرده بود را نقض کرد. ملا اوضاع را بسیار خطرناک دید و با خود اندیشید که اگر این اوضاع ادامه داشته باشد باید این روستا و این محل کسب درآمد را ترک کند. با خود فکری کرد و به مسجد روستا رفت. در حضور دانشمند به مردم گفت: آهای مردم این مرد بی سواد است و من سواد دارم، این ادعا را ثابت می کن و هر کس شکست خورد باید از روستا برود. دانشمند هم که از خود مطمئن بود پذیرفت. ملا رو کرد به دانشمند و گفت بنویس مار. دانشمند نوشت مار. ولی خود ملا در کنار نوشته دانشمند نقش ماری را کشید. رو کرد به مردم بی سواد آن روستا و گفت کدام مار است؟ مردم ساده، بی سواد و از همه جا بی خبر هم نقش مار که ملا کشیده بود، قبول کردند و دانشمند را از روستا بیرون کردند.


 
comment نظرات ()