مسیر زندگی

یک داستان خیلی جالب!
نویسنده : V.Z - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

 

روزی آقای لاک پشت تصمیم می گیره همراه خانم لاک پشت و بچه لاک پشت برای پیک نیک به جنگل برود. خانم لاک پشت شروع می کند به تهیه غذا و بستن بار و بندیل. بعد از یک سال که گذشت سه تا ساندویچ، سه تا کنسرو و سه تا نوشابه و کمی تنقلات بار خانواده آقای لاک پشت بود. خانواده لاک پشت راه می افتند. یک سال می گذره و خانواده لاک پشت به راه خود ادامه می دهند. سال دوم هم می گذره و بالاخره بعد از سه سال خانواده لاک پشت به جنگل می رسند. خانم لاک پشت می گه: اول جنگل خوب نیست کمی بریم داخل. خلاصه یک سال دیگه می گذره تا خانواده لاک پشت به مکان مورد نظرشون می رسند. بار و اثاثیه را زمین می گذارند و در حالی که گرسنه بودند آماده می شدند برای غذا خوردن. ناگهان خانم لاک پشت می گه: ای وای دیدید چی شد! در باز کن قوطی کنسرو ها را یادم رفت بیاورم! آقای لاک پشت رو می کنه به بچه لاک پشت می گه: پاشو پاشو پسرم برو در باز کن را از خانه بیار. پچه لاک پشت می گه: اِ ... من برم که شما غذا بخورید! آقای لاک پشت می گه: ما قول می دیم تا وقتی که تو بری و برگردی هیچی نخوریم و منتظر تو بشیم. بچه لاک پشت قبول می کنه و می گه: قول دادید. یادتون نره ها! آرام آرام راه می افته تا بعد از چند ساعت در بین بوته ها از دید پنهان می شه. یک سال، دو سال، سه سال و چهار سال می گذره. بچه لاک پشت هنوز نیومده بود. خانم لاک پشت که حسابی گرسنه بوده به آقای لاک پشت می گه: بیا ساندویچ هامون را بخوریم. اقای لاک پشت می گه: نه. یک کم دیگه صبر می کنیم تا برگرده. سال پنجم و ششم و هفتم و هشتم هم می گذره و اثری از بچه لاک پشت نمی شه. آقا و خانم لاک پشت که خیلی خیلی گرسنه بودند، دیگه طاقت نمی آورند و به توافق می رسند که ساندویچ هاشون را بخورند. آقای لاک پشت ساندویچ را در دست می گیره و اولین گاز را می زنه. ناگهان از لای بوته ها صدای خش خش می یاد و یک دفعه سر و کله بچه لاک پشت پیدا می شه.  داد می زنه: ای جر زن ها. ای جر زن ها. دیدید جر زدید. می دونستم به قولتون عمل نمی کنید. خوب شد نرفتم، خوب شد همین جا موندم و زیر نظرتون گرفتم !!!

 


 
comment نظرات ()